نویسنده:
هومن میرقاسمی
سلام بر دوستان و بازدید کنندگان محترم وبلاگ ما !!!هدف این وبلاگ سرگرمی مطالب فان, جک شعر معما!!!
در بخش ویژه که سمت راست و زیر نام نویسندگان است یک بازی پازل قرار داده شده که برای بازی کردن ابتدا درجه سختی را انتخاب و سپس روی مستطیل خاکستری رنگ کلیک کنید
عزیزانی که مایل به لینک شدن در وبلاگ ما هستند یا در قسمت نظرات اعلام کنند یا به من ایمیل بزنند.
hooman_c90@yahoo.com
برچسب ها:
سلام،
() سخن دوستان
نویسنده:
عرفانه خدابخشی
روزهای بدی در زندگی آدم می رسد
که هیچ کسی حتی نمی پرسد:
" خوبی ؟ "
برای چنین روزهای بدی
نیاز به یگانه مهربانِ دلسوزی داری
به شرطی که در روزهای خوب فراموشش نکرده باشی
و نامش چه زیباست ...
خـــــــدا
برچسب ها:
شعر و نثر،
() نظرات
نویسنده:
هومن میرقاسمی
روزی روزگاری در دور دست ها ، در آن مکان که تلاجن شب و روز بیدار بودند ، جک و مادر بزرگ خویش در کلبه ای بس فقیرانه زندگی می کردند .
ساده برایتان عرض نمایم ، جک و مادربزرگش از بدبخت ترین و بیچاره ترین مردمان روستای خویش بودند طوری که شب ها شام شان عبارت بود از مورچه و آب که به آن سوپ مورچه نیز می گفتند .
جک و مادربزرگش از مال دنیا فقط و فقط گاوی داشتند شیر ده که فی الکل الیوم فقط یک لیوان شیر می داد و بس . مادر بزرگ روزی رو به جک چنینی ابراز داشت :
" ای جک عزیز ، در وضعیت بسیار بدی قرار داریم و می دانی که زندگیمان رو به نابودیست . این گاو را بستان و به کشتار گاه ببر و وی
را بفروش و با پول آن مقداری نان و گوشت تهیه کن و باقی مانده را به بانک پارسیان برده و در حساب بلند مدت ، با سود مـــاهـــــیانه
17 % بگذار ، باشد که پولدار شویم . "
جک از خدا بی خبر گاو را گرفت و به سوی کشتارگاه روانه شد . در راه پیرمردی در لباس خزیده را دید . از کنار ایشان رد می شد که ناگهان پیرمرد از لباس خویش به بیرون جست و اینطور گفت :
" سلام ای جوانک . به کجا می روی چنین شتاب زده و محزون ؟ "
جک از جا پرید و سکندری خورد :
" سلام ای پیر مغان ! گاوم را به کشتار گاه می برم . چند روزیست که غذا به لبانم نخورده است . گرسنه ام . "
پیرمرد شتاب زده و حالتی خونسرد چنین گفت :
" اهل معامله نیز هستی ؟ گاوت را می ستانم و در عوض چیزی بر تو می دهم که ارزش آن هزاران برابر گاوت است . "
جک متعجبانه اینطور گفت :
" چه چیزی ؟ "
پیرمرد دست در بغچه ی خویش کرد و وسیله ای را به بیرون کشید :
" این ، تلفن همراه است . سیم کارتش ایرانسل است . طرحش هم قهوه ای مایل به سبز نقره ایست . با این کار هایی می توان کرد که ققنوس رستم نتوانست کند .صبح ها نون داغ میخرد سی دی هم میخوره آب حوض نیز خالی می کند . . . "
برای ادامه داستان کلیک کنید!!
() نظرات
نویسنده:
هومن میرقاسمی
1.دانشنمدان متعقدند که مغز آدما فقط به اول و آخر کملات توجه مکینه برای هیمنه که تو تونستی این رو بخونی….
حالا بگو چند تا کمله غلط بود ؟
2.تو تهران حکومت نظامی بوده، فرمانده به سرباز میگه که تو اینجا کشیک بده، از هفت شب به بعد هرکسی رو خیابون دیدی در جا بزنش. حرفش که تموم میشه، تا میاد بره سوار ماشینش شه، میبینه صدای گلوله اومد. برمیگرده میبینه سربازهه زده یک بدبختی رو کشته! داد میزنه: احمق! الان که تازه ساعت پنج بعد از ظهره! سربازه میگه: قربان این یک آدرسی پرسید که عمراٌ تا ساعت نه شب هم پیداش نمیکرد!
3.غضنفر میره قهوه خونه میگه یه فنجون قهوه چنده..؟
-طرف میگه پونصد
غضنفر میگه شکرش چنده..؟
-میگه مجانیه
غضنفر میگه پس ۲کیلو شکر بده
4.برای یارو مهمون میرسه براش یه مرغ سر میبره. مهمونش میگه راضی به زحمت نبودیم . یارو میگه : زحمتی نیست سه تاشون رو سگ خورد یکیشونم تو بخور
5.وقتی ﺷﻤﺎ ﺗﻠﻔﻨﺘﻮﻧﻮ ﺟﻮﺍﺏ ﻧﻤﯿﺪﯾﻦ ﯾﺎ ﮔﻮﺷﯿﺘﻮﻥ ﺧﺎﻣﻮﺷﻪ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﭼﻪ ﻓﮑﺮﯼ ﻣﯿﮑﻨﻦ؟
%۵۰ اینکه شما مرده اید!
%۴۹٫۵ احتمالا شما دارید میمیرید!
%۰٫۵ صدای زنگ گوشیتونو متوجه نشدید یا باطری گوشیتون تموم شده !!
6.دو تا جوجه از بچگی عاشق هم بودن اما. . . بزرگ شدن دیدن هر ۲ تا خروسن ، نتیجه اخلاقی : تا وقتی جوجه ای عاشق نشو. . . !
() نظرات
نویسنده:
عرفانه خدابخشی
!!A silent night
!!A star above
!!A bessed gift of hope and love
!!A blessed chirismas to you
() نظرات
نویسنده:
عرفانه خدابخشی
روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم
که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود
به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم
چون زیبا نبود
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی
دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکرد
دوستش کنجاوانه پرسید : چرا ؟
ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم
NOBODY IS PERFECT
هیچ کس کامل نیست
اینگونه نگاه کنید...
مرد را به عقلش نه به ثروتش
.
زن را به وفایش نه به جمالش
.
دوست را به محبتش نه به کلامش
.
عاشق را به صبرش نه به ادعایش
.
مال را به برکتش نه به مقدارش
.
خانه را به آرامشش نه به اندازه اش
.
اتومبیل را به کاراییش نه به مدلش
.
غذا را به کیفیتش نه به کمیتش
.
درس را به استادش نه به سختیش
.
دانشمند را به علمش نه به مدرکش
.
مدیر را به عمل کردش نه به جایگاهش
.
نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش
.
شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش
.
دل را به پاکیش نه به صاحبش
.
جسم را به سلامتش نه به لاغریش
.
سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش
.
() نظرات
نویسنده:
هومن میرقاسمی
بچه ها 100% همتون داستان مسابقه لاک پشت و خرگوش را شنیدید اما میخواهم بار دیگر با بیان خودم داستان را برایتان تعریف کنم:
روزی روزگاری نزدیکای لاس و گاس یه خرگوش و یه لاک پشت که از لاس داشتن بر میگشتن خونه در حالی که تلو تلو میخوردن کلکل شون میگیره!! خلاصه اونقدر ور میزنن که تصمیم میگیرن برای رو کم کنی یه مسابقه بدن!! خلاصه هر دو تا آماده میشن و خرگوش میشینه پشت فرمون هیوندا کوپش و لاک پشت هم سوار هاچ بک کف خاب رینگ اسپورتش میشه( که موتور زانتیا روی هاچ بکش بسته بود) پاشونو میزارن روی گاز و یک دو سه چهار پنج رو پر میکنن!! خرگوش که لاک پشت رو جا گذاشته بود یه گوشه میزنه بغل صدای سیستمو زیاد میکنه و دو تا دود میزنه حالش که توپ شد دو باره میره تو مسابقه اما توی اون زمان لاک پشت ازش جلو میزنه براش اس میفرسته که(ریز میبینمت)خرگوشه قاطی میکنه و دوباره با استفاده از نیترو از لاک پشت جلو میزنه یه خورده که دور میشه شروع میکنه با دوستش اس ام اس بازی که لاک پشت از خط پایان رد میشه و برنده میشه!! بعد از خرگوش میپرسن که دلیل باختت چی بود؟؟ میگه: این فصل مربیا با ما خوب کار نکردن تمرینات کافی نبوده و خودم هم افسردگی شدیدی داشتم!! بهش میگن چرا بهونه میرای مگه خرگوش هم افسرده میشه جواب میده که: وقتی خرگوش اس ام اس میده !!معتاد میشه!! میخواستی افسرده نشه!!
قصه ما به سر رسید کلاغه داشت میرفت که بره خونشون وقتی رسید جلو در دید صاحب خونه اثباب اساسیه شو ریخته تو کوچه قفل درم عوض کرده!! مجبور شد بره کارتون خواب بشه!!
برچسب ها:
لطیفه و معما،
() نظرات
نویسنده:
عرفانه خدابخشی
کدامین چشمه سمی شد
که آب از آب می ترسد.
که حتی ذهن ماهیگیر از قلاب می ترسد
گرفته دامن شب را
غباری آنچنان در هم که پلک از چشم
چشم از پلک و پلک از خواب می ترسد.
” احمد شاملو “
() نظرات
نویسنده:
عرفانه خدابخشی
صدا كن مرا.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است
كه در انتهای صمیمیت حزن می روید.
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراك یك كوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیحخون حجم ترا پیش بینی نمی كرد.
و خاصیت عشق این است.
ادامه مطلب
برچسب ها:
شعر و نثر،
() نظرات
نویسنده:
هومن میرقاسمی
1.روباهه میره یه گوشی جدید میخره میره تو جنگل زیر درخت میشینه که کلاغه از بالای درخت بهش تبریک میگه و روباهه میگه تو بلدی منوی این گوشی ها رو فارسی کنی؟ کلاغه هم مدل گوشیش رو میپرسه و میگه آره بندازش بالا درخت وقتی روباهه گوشی رو میده به کلاغه کلاغ بر میگرده بهش میگه عوضی یادته سوم ابتدایی یه قالب پنیر ازم پیچوندی اینم بابت اون!!

2. دهاتی و تهرونیه دعواشون میشه، میبرنشون کلانتری. افسرنگهبان از تهرونیه میپرسه: اسمت چیه؟ یارو با بیخیالی میگه: فِری... افسره حسابی چپ و راستش میکنه، میگه: بی پدر فکر کردی اینجا خونه خالست خودمونی شدی؟ گفتم اسمت چیه؟ تهرونیه که حساب دستش اومده بوده میگه: فریدون قربان! افسره برمیگرده به دهاتی میگه اسم توچیه؟! دهاتی اسمش قلی بوده، یکم فکر میکنه بعد با ترس جواب میده: قولیدون! 
3.غضنفر میفته تو جزیره آدم خورا، آدم خورا میگیرنش، رئیسشون میگه: اینا رو پوستشون رو میکنیم باهاش قایق درست میکنیم. غضنفر هم یه چاقو ور میداره میگذاره رو شکمش، میگه: جلو نیاید وگرنه قایقتونو سوراخ میکنم
4.بارو داشته پشت بوم خونش رو آسفالت میکرده، آسفالت زیاد میاره، سرعت گیر میذاره! 
5.وسط یه دهاتی یه چاهی بوده، هی ملت میافتادن توش،زخم و زیلی میشدن. میان تو دهداری یک جلسه برگذار میکنن که واسه این مشکل یک راه حلی پیدا کنن. یکی از مهندسها پا میشه میگه: یافتم! ما یک آمبولانس میگذاریم بغل این چاه، هرکی افتاد توش رو سریع ببره بیمارستان. ملت همه هورا میکشن..آفرین! ایول! دمت گرم! یک مهندس دیگه پا میشه میگه: الحق که همتون نفهمید! آخه اینم شد راه حل؟! ملت میگن، خوب تو میگی چیکار کنیم؟ یارو میگه: بابا تا اون آمبولانس طرف رو برسونه بیمارستان، که بدبخت جون داده. ما باید یک بیمارستان کنار این چاه بسازیم، که همه بهش سریع دسترسی داشته باشن! ملت دیگه خیلی حال میکنن، کف میزنن سوت میکشن، که ایول بابا تو چه مخی داری! یهو یه مهندس دیگه پا میشه میگه: الحق هرچی بهمون میگن خر، حقمونه! آخه این شد راه حل؟! این همه خرج کنیم یک بیمارستان بسازیم کنار چاه که چی بشه؟ مردم تعجب میکنن،میگن: خوب تو میگی چیکار کنیم؟ یارو میگه: بابا این که واضحه، ما این چاهو پر میکنیم، میریم نزدیک یک بیمارستان یک چاه میزنیم! 
6.یارو کنار یه چاهی وایساده بوده، هی میگفته: سیزده،..سیزده،..سیزده.. یکی از اونجا رد میشده، میپرسه: ببخشید جناب، میتونم بپرسم دارید چیکار میکنید؟ یارو یقه طرف رو میگیره، پرتش میکنه تو چاه، میگه: چهارده،...چهارده،...چهارده! 
7.روش جدید سرکار گذاشتن با یک معما که فقط به صورت شفاهی جواب میده و اینطوری میتونید شروع کنید:
یه اتوبوس از ایستگاه اول 2 نفر رو سوار میکنه و شروع به حرکت میکنه ایستگاه دوم 6 نفر رو سوار میکنه ایستگاه سوم 7 نفر رو سوار میکنه و 2 نفر پیاده میشن ایستگاه بعدی کسی سوار نمیشه و یه نفر پیاده میشه ایستگاه بعد 5 نفر سوار میشن ایستگاه بعد....
همین طوری طرف رو سر کار میزارید و آخر سر میپرسد که این اتوبوس چند تا ایستگاه رفته و طرف که داشته تعداد مسافرها رو جمع و تفریق میکرده شاکی میشه!!!
برچسب ها:
لطیفه و معما،
() نظرات
نویسنده:
عرفانه خدابخشی
و خدا تو را می خواند
گر چه در راه,بسی تنهایی
شاید اندوه دلی
شاید آواز پرستوها هم
سر راه تو به دل پیوندند
خسته ای می دانم
گریه کن سخت نباش
نگهت بر افق راه و دلت پر امید
کوله بارت عشق است
بگذارش لب رود
دست بر آب ببر
نفسی تازه بکن
آب این رود تو رو می سازد
و سرانجام غم حادثه هم می بازد
فاصله دست تو را می گیرد
تا به گرداب حوادث ببرد
تو که مجذوب هدف های خودی
کوله بارت بر گیر
راه خود از سر گیر
همسفر باش برای مهتاب
تو که راز سفرت می دانی
پایبند غم و افسوس رهت می مانی
فرصت می خواهی
چشم بر گیر از این بیراهه
که دل پاک تو را می کوبد
تکیه گاهی داری
راه را پیدا کن
زندگی راه رسیدن به همان فردایی ست
که پر است از احساس
پر از آرامش روح
خالی از درد,شکست, نرسیدن,اندوه
و تو خود می دانی
که چه سخت است بریدن رفتن
ز نهان ها گفتن
و نباید که فریبت بدهد
خم ابروی گناه
و نماز است در این لحظه پناه
دست بردار از این راه سیاه
صبگاهان که دلت می تپد آغاز نما
تو هنوز آزادی
رو به فردا نگهت باشد و پرواز نما
خسته ای می دانم
ادامه مطلب
() نظرات
نویسنده:
عرفانه خدابخشی
به خوابی آرزومندم/که برگیرد مرا از این غبارستان /به سوی شعرهای کودکی هایم برد من را/و یا چشمم ببندد ساکت و خاموش گرداند مرا اینبار/تا نبینم/نبینم دوش کودک تکیه گاه خستگی ها است/نبینم قلب عارف را سپیدی ها فراموش است/نبینم آرزوهایم در این گرداب خاموش است/نبینم تا نگردانم دلم را معدن اندوه/که این قلبم نمی داند/که در حزن و غم و اندوه,می سوزد نمی ماند/خیالم مملو از آرامش و صلح است/به خوابی آرزومندم/که در دنیای آرامش بشویم این غبار تن/که من از روز پیدایش به جزاحساس یک کودک ندیدم حس زیبایی/مرا دریاب که با فانوس احساسم میان این شب تاریک/به دنبال نشانی از خیال خویش می گردم مرا در یاب/مرا در یاب/که اندیشه پر از ترس است و بی تابی/بدان سخت است/جدال لشکر تاریکی و احساس تنهایم/و شاید نیستم تنها/نمی دانم/ولی اکنون/چه سنگین است غوغای سیاه ابر/چه بسیار است دزدان شرور عقل/چه تاریک است این شبها چه درد آلود/نگاهی کن بر این گمگشته تنها به شبهای غبار آلود/خیالم لیک زیبا هست/خیالم خرمن آرامش است و نور/پلیدی ها و زشتی ها ز دنیای خیالم دور/مرا قلبی چنان دریا/مرا قلبی چنان سالک/مرا دنیای عرفانی/مرا شبهای بارانی نصیب آید ز دنیای خویش/دل من خانه رویای طفلی هست/که زیبا و دل انگیز است رویای زلال کودکی هامان/به خوابی آرزومندم رهایی خواهم از مرداب این دنیا/خداوندا به من خوابی عطا فرما/و یا این مردمان پست را/بنوشان جرعه ای از جام بیداری/خداوندا مرا دریاب به خوابی یا به بیداری/شود راهی شوم بر آن دیار سبز؟/شود احساس من جانی بگیرد؟/شود از دست ساقی پر غزل جامی بگیرد؟/نگاهم کن که بر دانی تمام حادثه رفتست از دست خداوندا/خداوندا نمی مانم و می سوزم/اگر بر من نبخشایی جهانی همچو رویایم/و می دانم که می پوسم/اگر از من نگردانی جهان تنگ و تاریکم/نمی دانم ولی می بینم این حق و حقیقت را/که تا وقتی حماقت هست/دنیا نیز تاریک است/پل سبز سفرها باریک است/خداوندا فقط یک چیز می خواهم/تو پایان باش بر دلتنگی ایام/مرا دریاب.
“سید هادی قریشی “
برچسب ها:
شعر و نثر،
() خط خطی های دوستان
نویسنده:
هومن میرقاسمی
این دو معما از قانون گفتن مقدمه یا اختتامیه بی ربط پی روی کردند و پاسخشان در متن کناریشان بود!!
جواب اولی: سگ آن یک آجری که شما دور انداخته بودید را آورده!!!
جواب دومی: آن پسر دزد گوسفند قرمزه بود و در کیف پولش عکسی که با گوسفند قرمزه گرفته بود وجود داشت!!!
بچه ها همان طور که میدانید هدف این وبلاگ کلا سر کار گذاشتن شماست پس هرس نخورید

() نظرات
نویسنده:
عرفانه خدابخشی
بی تو مهتاب شبی,باز از آن کوچه گذشتم,
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم,
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم,گل یاد تو,درخشید
باغ صد خاطره خندید,
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو,همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه,محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید:تو به من گفتی:
ادامه شعر
برچسب ها:
شعر و نثر،
() خط خطی های دوستان
نویسنده:
هومن میرقاسمی
بیب بیب هوراا!!! امروز مال ماست!!!
ای واحد پاس نکرده!! ای کلاس دو دره کن!! ای استاد مسخره کن!! ای از کنفرانس جیم شده!! خلاصه ای دانشجویی نمونه روزت مبارک!! (به کسی نگینا امروز تو سلف نوشابه هم میدادن!!)

عزیزم ای دانشجو :شمع شدی، شعله شدی، سوختی خاک تو سرت هیچی نیاموختی!تا حالا یه بچه مارمولک دم بریده تحصیلکرده رو تو یه پلاستیک پرس شده دیدی؟ اگه ندیدی یه نگاه به کارت دانشجوییت بنداز! حالا تعریف دانشجو : موجودی بی پول . نحیف و لاغر که از نیکوتین وتخم مرغ و گوجه تغذیه میکند ! معمولا افسرده است ! دارای خط ایرانسل و دشمنی عجیبی با کتاب دارد! روز این موجود نفرین شده گرامی باد !
() نظرات